خب امسال هم جشنواره فیلم فجر برگزار شد و من 3 تا فیلم بیشتر تو جشنواره ندیدم! تهران
طهران، به رنگ ارغوان و کیفر. چند تا فیلم هم که دوست داشتم ببینم مثل پرسه در مه و فصل
باران های موسمی و لطفا مزاحم نشوید بود که نتونستم و حیف شد. و البته هیچ که امکان
نمایشش نبود.
*اما همین که یه فیلم مثل طهران تهران رو دیدم واقعا برای من کافی بود. برام مهمه که بعد از
دیدن یک فیلم ، چقدر انرژی بگیرم ازش. ممکنه یک فیلمی رو ببینی و خوشت بیاد ازش. ولی
فقط خوشت اومده. انرژی ای در تو به وجود نیاورده. تو رو بی قرار و بی تاب نکرده. که هیجانی
در تو به وجود بیاره و همش فکر کنی باید الان یه کاری بکنی.مهربون ترت نمی کنه. اما بعد از
دیدن فیلم مهرجویی خیلی انرژی گرفتم. انرژی که همش فکر می کردم حالا باید یه کاری کنم.
فکر می کردم چرا نمی تونم همین طور آروم یه جا بشینم؟ دو سه جای فیلم گریه ام گرفته بود.
جو سالن هم خیلی گرم بود و بیشتر کمک می کرد بهت. داستان اینطور شروع میشه که چند
دقیقه قبل از سال تحویل ، خانواده ای سقف خونه شان می ریزه. و تصمیم می گیرند تا وضع
درست بشه برند تهران گردی که از قضا با گروهی پیرمرد و پیرزن همراه می شوند و داستان
حول گردشگری این گروه و جاهایی هست که می روند. فیلمی خیلی ساده و خیلی انرژی زا
است. من اگر شخصا جای مهرجویی بودم و آن بلا بعد از فیلم سنتوری سرم می اومد و اون
همه ناراحتی، شاید دیگه فیلم نمی ساختم. حداقل تا مدتی نمی ساختم.افسرده می
شدم.لج می کردم و حتی اگر می ساختم هم فیلمی پر از ناراحتی و بدبینی و ... می ساختم.
ولی مهرجویی فیلمی ساخته سرشار از زندگی و انرژی. اینجاست که با خودت تحسین اش
می کنی و بزرگش می خوانی.که چننین آدمی بعد از همه این سال ها و مشکلاتی که داشته
، چطور هنوز هم اینقدر انرژی دارد و زندگی می کند. به قول منتقدی یک جمله مشهور هست
که میگه انسان ها با عقده هایشان زندگی می کنند ، نه با عشق هایشان و به نظرم
مهرجویی دارد با عشق هایش زندگی می کند. صد درصد. کار بعدی هم که سریال آسمان
محبوب است....

*اما اپیزود دوم برای من یه ضد حال بود. اصلا خوشم نیومد و فقط خوب بود که با اون آهنگ
و کلیپ تموم شد. انگار صحنه های فیلم فقط به همون درد می خورد که توی کلیپ آخر لحظه
ای بیان و برن. بعضی جمله ها و بعضی سکانس ها هم خیلی کلیشه ای بود. رو بود.از رعنا
آزادی ور هم بیشتر انتظار داشتم و خوب بازی نکرد.داستان گروه موسیقی ای که درست روزی
که بعد از چندسال که مجوز کنسرت گرفته اند ،کنسرتشون لغو میشه. مثلا بیان حال جوان
امروزی بود.ولی آهنگ آخر واقعا قشنگ بود.
*فیلم کیفر رو هم دوست داشتم.یه فیلم خوب از حسن فتحی که خیلی بهتر از این هم می
تواند باشد. اگرچه تو سالن خیلی اعصابم خورد شد. صدای چیپس و پفک و بازکردن در نوشابه
انگار تمامی نداشت. بازی مصطفی زمانی هم از اون چیزی که فکر می کردم بهتر بود.مخصوصا
بعضی صحنه ها و نگاه هاش رو. و یه نکته اینکه این دفعه صداش مثل یوسف پیامبر رو اعصاب
آدم نبود. فیلم ریتم خوبی هم داشت. اون سکانسی که مریلا زارعی وقتی داشت اسباب
کشی می کرد و سیامک اومده بود وحرف هایی رو که زد ،خیلی دوست داشتم.وقتی می
گفت بچه من داره بین همچین آدمایی بزرگ می شه. فیلم خوبی بود وخیلی بیشتر از پستچی
دوسش داشتم.قهرمانش رو هم دوست داشتم این بار،بر خلاف خیلی از فیلم های ایرانی که
خیلی کلیشه ای و دوست نداشتنی اند.

*اما به رنگ ارغوان. فقط می تونم بگم خیلی دوست اش داشتم. ان شاءا.. هم که داره اکران
می شه. یه کارگردانی عالی. داستان عالی.شجاعانه و جسورانه. وقتی بالاخره تو یک فیلم
ایرانی، به طرز درست حسابی و بدون اینکه هیچ گونه شعارزدگی ای داشته باشه ، مفهوم فرد
دربرابر سیستم نمایش داده می شه. مامور اطلاعاتی که برای زیر نظر گرفتن دختری که پدرش
جزو فاعالان سیاسی مخالف رژیم است مامور است و درحالی که عاشق دختر می شود. و
اینجا عشق مهم تر است یا عمل به قانون و وظیفه ای که سیستم می گه باید اینطوری باشه؟
این فیلم یه فیلم عاشقانه هم هست در واقع. یکی از بهترین فیلم های حاتمی کیا.با یک ریتم
بسیار مناسب.با یه فضاسازی بسیار خوب و دقیق. که برای من هرچی بیشتر می گذره بیشتر
ازش خوشم میاد.حاتمی کیا از بچگی کارگردان محبوبم بوده و هست. البته باید اعتراف کنم به
اندازه آن همه تعریفی که شنیدم در وهله اول نبود. باید دوباره ببینم حتما.کلا پیشنهاد می
کنم این فیلم رو ببینید.

نویسنده محبوب من در گذشت. خالق شاهکاری همچون ناتور دشت و فرنی و زویی.
"تفاوت میان یک انسان بیتجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافتمندانه است، در حالیکه دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی زندگی را دوست دارد."
ناتوردشت

ای خداااا....چه روزها و شب هایی رو که با هولدن کالفیلد نگذروندیم.
"Don't ever tell anybody anything. If you do, you start missing everybody"

چیزی نمیشه گفت درباره این نویسنده بزرگ. تنها میشه بشینی و دوباره ناتور دشت و یادداشت های شخصی یک سرباز،جنگل واژگون، هفته ای یه بار آدمو نمی کشه و... بخونی و دوباره غرق شی تو شخصیت ها و دوباره خودت رو بذاری جای تک تکشون.
..........................................................................................................
اگه تو کالج با یه دختر خنگ هماتاق شدی، سعی کن کاری کنی بیشتر بفهمه. اگه بیرون سینما واسادی و یه پیرزن میآد بهت آدامس بفروشه، اگه یه دلار داری همهشو بهش بده، ولی فقط یه طوری این کارو بکن که بهش برنخوره. درستش اینه، بچه جون. خیلی چیزا میتونم بهت بگم مَت، ولی نمیدونم حرفام درسته یا نه. تو خیلی کوچولویی، ولی حرفمو میفهمی. بزرگ که بشی دختر باهوشی میشی. اگه دختر باهوش و باحالی نشی میخوام اصلن بزرگ نشی.
"هفته ای یه بار آدمو نمی کشه"

به هر حال او قطعا یکی از بزرگ ترین نوسندگان معاصر بود. اگرچه خیلی وقت بود که دیگه نمی نوشت و در انزوا بود. ولی مرگ او یکی از اتفاقات مهم ادبیات جهان خواهد بود.
........................................................................................................
این که من شرطی شده ام و ارزشهای همه را میپذیرم، از تشویق و تحسین خوشم میاد، و دوس دارم دیگرون در موردم به به و چه چه کنن، کارمو درس نمیکنه. من از این شرمنده ام، بیزارم. این که جرات ندارم هیچ کس نباشم، حالمو بهم میزنه. از خودم و هر کس دیگه که همیشه میخواد یجوری گرد وخاک راه بندازه بیزارم.
"فرنی و زویی"

در آخر بگم که به هر حال آثار سلینجر روی من که خیلی تاثیر گذاشته. چه گریه هایی که برا هولدن کالفیلد نکردم!که در اصل برا خودم بود. فقط نمی دونم چرا خیلی از ماها بعد از خوندن کتاباش فقط بلدیم طرز حرف زدنمون رو تغییر بدیم؟ یعنی همه چیزی که می گیریم اینه که شبیه شخصیت های کتاب - مخصوصا هولدن کالفیلد در ناتور دشت - حرف بزنیم و لحن مون رو تغییر بدیم؟این کتاب خیلی بزرگ تر از این حرف هاست و واکنش هایی که دیدم تو این یکی دو روزه تو سایت ها و وبلاگ ها نشون میده که محبوبیت این شخص بی خودی و الکی و جوگیرانه نبوده.
.......................................................................................................................
*«_درسَه آقا.می دونم که زندگی یه جور بازیه. می دونم.» چه بازی ای، چه کشکی،چه پشمی.بازی! اگه طرف کله گنده ها باشی ،قبول دارم بازیه. ولی اگه طرف دیگه باشی،طرفی که کله گنده ها نیستن، دیگه بازی چه معنی داره؟ هیچ چی. هیچ بازی ای در کار نیست.(ناتور دشت)
*وقتی دارم از جایی میرم، دوس دارم بدونم که دارم می رم.آدم اگه ندونه داره واسه همیشه از جایی میره احساسش از خداحافظی هم بدتره.
صفحه ویژه جی دی سلینجر در سیب گاز زده
... ()یادگاری ۸:۱۸ ب.ظ - شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - ریحانه
حرف زیاده برای گفتن. ولی نه من حوصله نوشتنش رو دارم و نه فکر می کنم برای کسی جالب باشه.
این مطلبی که می گذارم، نوشته من نیست و متاسفانه منبع اش رو هم یادم رفته.ولی خب حرف دل خودم اند.
"لحظه ی غم انگیزی است وقتی دوباره جلوی واقعیت می ایستی و به چشم هایش خیره می شوی. بد تجربه ای است و هربارهم که تکرار می شود درس نمی گیری، یادت نمی ماند که رفاقت چقدر می تواند بناینش بر باد باشد. هربار فراموش می کنی که آدم ها آدمند و به همین دلیل هم اهل تجارتند؛ قرار نیست همیشه پایت بمانند؛ قرار نیست مدام توی ذهنشان باشی؛ قرار نیست زندگی فقط شیرو شکر باشد. درست وقتی که همه چیز به نظر رو به راه می آید، وقتی مطمئنی که پشتت قرص است و می توانی با سر بروی توی شکم زندگی و غمت نباشد، درست وقتی فکر می کنی با همراهی دوستانت می شود هر کوهی را جا به جا کرد، واقعیت، چشم هایش را باز می کند و به صورتت زل می زند. آن وقت است که دوباره یادت می افتد رفقا قبل از هر چیزی آدمند و بعد یکهو می بینی چقدر ساده، مواجه شدن با این واقعیت غمگین ات می کند.
لحظه ی غم انگیزی است وقتی که تنها می مانی و رفیقت همان طور که دارد دور می شود، برایت دست تکان می دهد. سخت است دوباره با خودت کنار بیایی. سخت است همه چیز را از اول شروع کنی. سخت است نگاه حق به جانبش را بگذاری به حساب شرمندگی اش از اینکه نمی تواند کنارت باشد. سخت است به آن تکه ی مچاله شده ی خودت نگاه کنی که انداخته است جلویت. لامصب از بس که اتفاق ساده ای است، همه چیز را پیچیده می کند. چرا هر بار تن می دهم به این بازی؟ چرا این تجربه های تلخ را این همه خوشبینانه تحمل می کنم؟ چرا هی یادم می رود این چیزهای ساده را ؟ چرا هر بار روی شما حساب می کنم؟ چرا از یک جایی به بعد هی فراموش می کنم شما چقدر می توانید دور باشید؟ "
و این:
« ... و به راستی چگونه باید بودن و چگونه باید زیستن و چگونه رفتن ! و تو - ته مانده ی تقدیر خشن آفرینش - چگونه خواهی بود و چگونه خواهی زیست و چگونه خواهی رفت ؟! »
و چقدر این قسمت از یه دعا رو دوست دارم:
"خدایا
به ما علم بده
علمی که با آن بدانیم چیزی نمیدانیم
تا به آنچه گمان میکنیم میدانیم نچسیبم"
و همچنین این دعای ملاصدرا رو خیلی زیاد دوست دارم:
"خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان....
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید...
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
و...."
و اینم یه قمت از کتاب شاهکار شازده کوچولو که تک تک جملات کتابش یه گوهر نابیه برا خودش و آدم نمی دونه کدوم تیکه رو انتخاب کنه. دو خط اخر نوشته رو که می خونید چیزیه که تو کتاب نیست. قسمتی از حرف خود نویسنده اون وبلاگ بود که این قسمتش رو برداشتم و خوشم اومد. متاسفانه ادرس وبلاگ رو ندارم.
".....به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد.
لحظه جدایی که نزدیک شد ، اشک های روباه سرازیر شد....شازده کوچولو گفت : پس این ماجرا چه فایده ایی به حال تو داشت که گفتی منواهلی کن ! روباه گفت : برای خاطر رنگ گندم...و بعد گفت : خدانگهدار!...اما رازی را به تومی گویم که خیلی ساده است :
آدم ها این حقیقت را فراموش کردند اما تو نباید فراموش کنی تو تا زنده ایی نسبت به آنی که اهلیش کرده ایی مسئولی...
----بعضی وقت ها کسی آدم و اهلی نمی کنه ، آدم خودش اهلی میشه...خودش دم به تله میده...اما فرقی نمی کنه چه اونی که اهلیت کرده ، چه اونی که اهلیش شدی هیچ کدوم قدر دلت و نمی دونن...هیچ کدوم یادشون نیست که مسئولن...
----شاید تقصیر من بود که هیچ وقت نگفتم روباه منم...شایدم تقصیر تو بود که نشنیدی چند بار گفتم : منو اهلی کن...منو اهلی کن...منو اهلی کن..."
این تک مصراع از مولانا :
"منکر او اگر شدی ، منکر خویشتن مشو "
.......................
پ.ن: پیشنهاد:آهنگ فیلم دسته سیسیلی ها+ اصلا آهنگ همه فیلم ها.
پ.ن2: هیچ کس به اندازه خود آدم نمیتونه به فکر خودش باشه.
پ.ن3:تیتر نوشته عنوان کتابی است از بهومیل هرابال.ترجمه پرویز دوائی.
... ()یادگاری ٧:٥٥ ب.ظ - پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٩ - ریحانه
آقا جون من دلم گرفته. برای تو دلم گرفته...
...
ادامه مطلب ()یادگاری ٦:۱٩ ب.ظ - پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٤ - ریحانه
نمیدونم تا حالا با تمام وجودتون درک کردید که مواقعی که هیچ چیزی سرحالتان نمی کند و از هیچ چیزی با تمام وجود به وجد نمی آیید و از ته دلتون خوشحال نمی شید ، بازم خدا یک چیزهایی تو آستین!داره که سرحالتون بیاره.....به وجدتون بیاره...که بپرین روی هوا!
... ()یادگاری ۱٠:۱٢ ب.ظ - جمعه ۱۳۸۸/۸/۱ - ریحانه

"به قول شاعر آه...
دوست داشتم خوش بگذرونم.
کاش می تونستم عیاشی کنم."
... ()یادگاری ۸:۱٠ ب.ظ - پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢۳ - ریحانه
نه! هیچ جوره نمیشه این قالب رو برداشت. در شرایطی که انجام انواع و اقسام کارهای کرده و نکرده بر دوشم سنگینی می کنند! نشسته ام و دارم برای وبلاگ قالب انتخاب می کنم!و البته باز هم دلم نمیاد که قالب را عوضش کنم...دیگر داشت حالم از خودم بهم می خورد و می خواستم برای لجبازی با خودم هم که شده بر دارم یه رنگ و بوی جدیدی به اینجا بدهم. ولی چند دقیقه بیشتر نتوانستم دوام بیاورم!
من هم عوض چه کارهایی، نشسته ام و دارم چه کارهایی میکنم و به چه چیز هایی فکر می کنم!
اشکال کار اینجاست که در "مود" کارهای نکرده ام نیستم. نمیدونم می فهمید چی میگم یا نه. یعنی ممکن است که کلی کار ریخته باشد روی سر آدم و موظف باشیم که انجامشان دهیم ولی به هیچ وجه حوصله شان رو ندارید و در یک فضای دیگری سیر می کنید و حتی بعضی وقت ها ممکنه بزنید زیر همه چیز. مثلا با اینکه کلی کار باید برای فردا انجام دهید که نداده اید، بشینید و فیلم نگاه کنید یا کتابی که خیلی دوستش دارید بخونید و با خودتان بگویید گور بابای اون کارها...
من که در بسیاری موارد دچار همین مشکلم فعلا! تا ببینیم چه می شود...
پ.ن: عنوان این مطلب ربطی به نوشته ندارد! عنوان کتابیست که خیلی دوست دارم بنشینم و این روزها بخوانمش البته بیشتر از آن، "خداحافظ گری کوپر"را و نمی شود.
... ()یادگاری ٧:٤٠ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٥ - ریحانه
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن...
"پابلو نرودا"
......................................................
به سلامتی وبلاگ ما هم چهار ساله شد. البته ۴ روز پیش.
... ()یادگاری ۱:٤۱ ب.ظ - دوشنبه ۱۳۸۸/٦/۳٠ - ریحانه
این پست رو برای پریسای عزیز می نویسم .پس البته هرکس که دلش خواست بخواند:
...ادامه مطلب ()یادگاری ٥:٤٢ ق.ظ - یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢ - ریحانه